نشست نقد کتاب: دانش سیاسی مسلمانان در دوره ی میانه
74 بازدید
نحوه تهیه : گروهی
محل انتشار : کتاب ماه علوم اجتماعی ) ابان و اذر 1382 - شماره 73 و 74 )(13 صفحه - از 5 تا 17)
تعداد شرکت کننده : 0

به همت معاونت پژوهشی دانشگاه مفید نشست بررسی کتاب قدرت دانش و مشروعیت در اسلام(دوره میانه)نوشته‏ی حجة الاسلام دکتر داود فیرحی در تاریخ 26/9/81 با شرکت نویسنده‏ی کتاب و آقایان دکتر عباس منوچهری و دکتر سید صادق حقیقت و با اجرای آقای محمد پزشکی برگزار شد آنچه می‏خوانید مباحثی است که در این نشست از سوی شرکت‏کنندگان مطرح شده است.یادآوری می‏شود که کتاب یاد شده در شماره 42-41 کتاب ماه علوم اجتماعی نیز توسط محمد صادق کوشکی مورد بررسی قرار گرفت.

ابتدا از آقای دکتر فیرحی خواهش می‏کنیم در مورد ساختار اصلی کتاب، هم به لحاظ روشی و هم به لحاظ محتوا توضیحات کلی را ارائه بدهند.

فیرحی:بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین، و الصلاه و السلام علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین.خدمت حضار محترم و اساتید ارجمند سلام عرض می‏کنم.در تدوین این کتاب چهارچوبی که من اتخاذ کرده‏ام متأثر از یک ذهنیتی بود و در آن زمان ذهن من در مجموعه‏ی این کتاب در حال شکل گرفتن بود.از این حیث در عین انس طولانی با آن خیلی هم علقه‏ای به آن ندارم.در این متن که خوشحال هستم تا حدی مورد توجه انتقادی صاحب نظران قرار گرفت و اخیرا چاپ جدیدش هم منتشر شده است، کوشش کردم که توضیحی درباره‏ی دانش سیاسی مسلمانان بدهم و با پیش فرض‏هایی که در این بررسی داشتم، احساس می‏کردم که یک نقطه‏ی عطف تئوریکی در حوزه اندیشه سیاسی ما وجود دارد.در یک زمانی تحت شرایطی دانشی شکل گرفت و خصلت‏هایی پیدا کرد.از خصایص عمده‏ی این دانش، القای یک نوع اقتدارگرایی بود که می‏توان گفت همه ارکان زندگی ما را در بر می‏گرفت.سؤال من این بود که این دانش کی و چرا به وجود آمد؟و چرا این تأثیر را گذاشت؟و چه نسبتی با این نص برقرارکرد؟من با این پرسش‏های بحث خودم را دنبال می‏کردم.

از لحاظ نظری این بحث‏ها نسبتی با بسیاری از تئوری‏ها پیدا می‏کرد.مثلا با تحلیل‏های هرمنوتیکی، مخصوصا با مقاهیمی که من از گادامر درک می‏کردم و با بحث‏هایی از نوع فوکویی و با بخش‏هایی از اندیشه‏های اندیشمندان مسلمان گذشته مثل جاحظ و ابن خلدون گره می‏خورد.با دیدگاه‏های انتقادی اشخاصی مثل آرگون، ابوزید، جابری، زا منتقدین جدید و با دیدگاه‏های منتقدان داخلی کشور خودمان همچون جناب آقای دکرت طباطبایی پیوندی برقرار می‏کرد.مجموعه نسبت‏های پرپیچ و خمی که با تئوری‏های متفاوت ایجاد شده بود، من را به فکر سنتزی انداخت و سعی کردم که آن چیزی را که می‏شود به عنوان یک الگو اتخاذ کرد و به عنوان یک روش روی آن بحث کرد، انتخاب بکنم.چون بحث من کمی غلظت فوکویی آن بیشتر بودم، اما تماما فوکویی نبود، اصطلاح گفتمان را به کار بردم و درست به همین دلیل سعی کردم در مقدمه‏ی بحث، نسبت خودم را با اندیشه‏های فوویی مشخص بکنم و تمایزاتی داشته باشم.مثلا:مهم‏ترین تمایزی که ما داریم و هیچ وقت نمی‏توانیم از آن فاصله بگریم، اعتقاد به مفهوم یک«نص»است، اساسا یک نص فرا تاریخی وجود و معنا دارد که دست کم اگر یک معنای مرکزی هم‏نداشته باشد، مراکزی از معناها را در خودش دارد.معنادار بودن نص برای یک انسان مسلمان مرا مجبور می‏کرد از دیدگاه های فوکویی فاصله بگیرم، ولی به رغم این که دانش‏های ما متکی بر نص‏اند، در عین حال«تمام نص»نیستند.دانش‏های ما با استناد به نص شکل گرفتند، بنابراین دانش بشری‏اند و یک سوی از حقایقی را برای خودشان تعریف کردند، حقیقت‏هایی که در واقع نسبتی با نص دارند، ولی لزوما به آن معنا نیست که حتما عین نص باشند.شاید هم بر اساس اعتقادی که ما شیعیان داریم که نص دارای ظاهری و باطنی است و هر باطنی هم بطونی دارد، بتوان گفت که هر دانشی نسبتی با بخشی از دهلیزهای نص برقرار می‏کند و بقیه دهلیزهای نص به طور کلی برای متفکران ناشناخته می‏ماند.

من سعی کردم توضیح بدهم که تفکر اسلامی دوره میانه کدام بخش از بطون

نص را برجسته کرد و یا کدام فهم از معنای نص را اصالت دادند که بر اساس آن دانشی به وجود آمد که از سیستم‏های خلافتی و نظریه‏های این طوری شروع شد و به طور خودکار در درون ساختارهای سلطنت‏های استبدادی متوقف و متصلب شد تا آنجا که تاریخ‏نگاری اندیشه سیاسی ما اجازه می‏دهد، ما می‏توانیم به جرات ادعا کنیم که بخش عمده‏ی تاریخ ما تاریخ اسبتدادی است و این تاریخ یا اندیشه استبدادی، یا اتوکرانیک به طور کلی مسلط است، چون اندیشه‏ها گاهی نمی‏میرند، یا شاید گفت که هیچ وقت نمی‏میرند و به کما می‏روند و همیشه با انسان وجود دارند.از زمانی که مسلمانان بسط گرایش‏های دموکراتیک و جمهوری و مشروطه خواهانه را از نصوص دینی خودشان آغاز کردند، آن ذهنیت همچنان در پس ذهنشان وجود داشت و جامعه را درگیر تعارضات و تنش‏ها می‏کرد و در واقع می‏شود گفت که یک نوع انحنا در اندیشه‏های جدید را سبب می‏شد.من کوشش کردم که کمی اندیشه دوره میانه را تبارشناسی بکنم و این که اصلا چگونه شکل گرفت و از کجا شروع شد، به کجا ختم شد و چرا این طوری شد؟آیا می‏توان نسبت این دانش را با دین برقرار کرد؟اگر می‏توان برقرار کرد، با کدام بخش از دین، یا با کدام معنا از دین؟درست به همین دلیل بود که کار من به سه بخش تقسیم شده بود: بخش تئوریکی را من طراحی کردم و فهم خودم را دنبال کردم.

در بخش دوم سعی کردم یک توضیحی راجع به ساخت و روابط قدرت در دوره میانه بدهم و یم نگاه تبارشناسانه داشته باشم به آنچه که احساس می‏کردم ساخت قدرت دوره میانه بود و دانش دوره میانه بر آن استوار بود.در بخش سوم نیز کوشیدم دانش دوره میانه را در تقارن با ساخت قدرت دوره میانه در قالب سه جریان فکری فلسف سیاسی، فقه سیاسی صشیعه و فقه سیاسی اهل سنت، توضیح بدهم.

تلاش من عموما این بود ابتدا هماهنگی درونی یا به قول غربی‏ها هارمونی درونی این سه دیدگاه را نشان بدهم؛چون اینها از یک ساخت قدرت آب می‏خوردند و به رغم تفاوت‏های ظاهری، یکسان بودند.ثانیا تلاش کردم که بگویم: هر جریان فکری با توجه به واژگان نهایی که خودش درست کرده-مثلا در فقه سیاسی اهل سنت بحث‏ها بیشتر سراغ خلافت و بیعت و این طور چیزها می‏رود -چگونه توانسته‏اند دانش را توضیح بدهند.یا تفکر شیعه یا تکیه بر مفهوم امامت و اجتهاد چگونه توانسته این بحث را توضیح بدهد و فلسفه سیاسی چگونه با تکیه بر مفاهیم یونانی-اسلامی، این بحث را توضیح داده است.

یکی از قسمت‏های جنجال برانگیز کتاب قدرت، دانش و مشروعیت بحث تئوریک آن است.اینکه چگونه مفاهیم جدید در این کتاب برای بررسی اندیشه سیاسی شیعه یا اسلام در دوره میانه به کار رفته است.بنابراین از آقای دکتر منوچهری می‏خواهیم ارزیابی خود را از مباحث نظری و صحت یا عدم صحت کار بردشان در این حوزه بیان کند.

منوچهری:بسم الله الرحمن الرحیم، در ارتباط با این کتاب ابتدا چند نکته را به صورت مقدماتی اشاره می‏کنم.

من یک ارتباط پیشینی با این کتاب داشتم و زمانی که آقای دکتر فیرحی به عنوان پایان نامه‏ی دکتری کار را انجام داده بودند، من فرصت داشتم که کار را ببینم و با ایشان راجع به این کار تبادل افکار محدودی داشتیم.بنابراین پیش از این که این مطالب به صورت کتاب عرضه بشود، من خوشبختانه امکان ارتباط با موضوعات آن را داشتم.منتها ترجیح می‏دهم عنوان کار خودمان را بیشتر یک گفت و گو بگذارم تا نقد و بررسی.

نکته دیگر این که ما اساسا آیا یک متن را مشخصا پیش رو داریم و راجع به آن متن می‏خواهیم صحبت بکنیم؟یا این که به این اثر در یک مجموعه‏ی کلی‏تری که بررسی تاریخ اندیشه یا اندیشه‏شناسان دنیای اسلام است می‏خواهیم بپردازیم که الزامات خاص خودش را خواهد داشت؟شق سوم این است که هیچ کدام از این دو را مبنا قرار ندهیم و به عوامل و شرایطی که تحت عنوان زمینه یا کانتکس، در نهایت به آن آراء و افکار و متون منجر شده است توجه بکنیم.هر کدام از این سه منظر، یا منظری که به شکلی هر سه را در نظر می‏گیرد، برای خودشان صاحب استدلال و مبانی هستند و وقتی که ما با یک نوشته به صورت ظاهری سر و کار داریم، نمی‏توانیم به طور قطع بگوییم که با کدام یک از این سه وجه سر و کار داریم.

برای مثال اگر آن چارچوبی را که اسپریگنز در کتاب معروف خودش فهم نظریه سیاسی مطرح کرده است مبنا قرار دهیم، در آنجا بحث بیشتر این است که این آراء را افکار عمدتا بازتاب شرایطی‏اند که این پرسش‏ها در آن مطرح بودند و پاسخ‏هایی داده شده است.به همین ترتیب اگر سراغ ساختارگرایان و نحوه نگرش آنها به متون برویم که بحث، اصلا بحث ساختار زبانی است.

و به همین ترتیب برخی از هرمنوتیکی‏ها مثل هرش که اهمیت مؤلف را محوری می‏دانند، ما آن موقع باید با آقای دکتر فیوحی وارد گفت و گو بشویم نه با

متن.و این مسأله‏ای است که در پرداختن به چنین موضوعی باید مورد نظر باشد و ما هم نمی‏توانیم به صرف اینکه هیچ کدام از این دیدگاه‏ها، دیدگاه نهایی نیست، اینها را ندیده بگیریم.البته با توجه به چهارچوبی که ما برای این گفت و گو به بحث در نظر گرفتیم، امکان این که برای هر کدام از این دیدگاه‏ها فرصتی فراهم باشد وجود ندارد.منتها باید این‏ها را مد نظر داشت تا بشود در ارتباط با این کتاب مطالبی را که می‏تواند به همه‏ی ما کمک بکند، استفاده بکنیم.

از طرف دیگر، وجه دیگری به خصوص کتاب آقای دکتر فیرحی دارد، و آن این است که، هم اندیشه‏شناسی است و هم ارائه دیدگاه‏هایی در باب اندیشه اسلامی که به طور خاصی وارد بحث شده است یعنی این که یک نفر ممکن است صرفا خود آن مطالبی را که در مورد تاریخ اندیشه اسلامی، اندیشه سیاسی، فقه سیاسی، فقه شیعی، سنی و غیر آن چه که آمده است، مورد بحث قرار بدهد.اینها را نمی‏شود در کنار هم آورد.هر کدام از اینها باز برای خودشان یک الزامات و چارچوب‏های خاصی را می‏طلبند.اساسا خود بحث اندیشه سیاسی در اسلام هم بحثی است که تخصص و توانایی خاص خودش را می‏طلبد و آن چیزی که عمدتا از ابتدا عرض کردم از زمانی که آشنا شدم با کار آقای دکتر برای من مهم بود، همان بحث چگونگی پرداختن به موضوع است.البته باز تأکید می‏کنم به هر حال شرایطی که این کار در آن انجام گرفته است، مجموعه پرسش‏ها و دغدغه‏هایی که موجود بوده است، خود پیشینه‏های ذهنی، زبانی و از طرف دیگر نیّت خود مؤلف هر سه اینها را به هر حال حداقل در درجه‏ای هر چند محمود باید در نظر بگیریم تا بتوانیم وارد گفت و گو و بحث درباره کتاب بشویم.

نکته مهم دیگری که خاص این کار نیست، ولی در فهم ما و ارتباط با متون تو کارهایی از این دست بسیار بارز است، کثرت موضوعی است.در واقع اگر بنا باشد، من به عنوان یک مشکل خودم و به عنوان یک مسأله در ارتباط با چنین کاری طرح مطلب بکنم، کثرت مطلب، کثرت نکات، کثرت ابعاد بحث در حدی می‏شود که امکان تمرکز را برای خواننده تا حدی مشکل می‏کند.البته با توجه به طرحی که نویسنده مورد نظرش بوده و شیوه‏ای که دنبال کرده است، در چارچوب نسبتا کلانی که برای کار در نظر گرفته است تا حدی کثرت ابعاد را توجیه می‏کند.

جنبه دیگر قضیه این است که هر چه سطح کار کلان‏تر باشد، هم امکان تمرکز و دقت را از نویسنده می‏گیرد یا امکان را کمتر می‏کند، هم بحث درباره کتاب یا اثر را مشکل‏تر می‏کند.

اما ابعاد مربوط به جنبه روشی کار به این معنا که اساسا چه به عنوان متن، چه به عنوان نیت مؤلف، چه به عنوان بازتابی از دغدغه‏ها و شرایطی که این کار یا این اثر در ارتباط با آنها شکل گرفته است، حتی هر سه جنبه را هم که در نظر بگریم و ارتباطشان با همدیگر، اینجا سؤال ما ایناست که چگونه کار انجام شده است؟ هر کدام از این سه بعد را اگر مبنا قرار دهیم، این سؤال باید به شکل خاصی دنبال شود.ولی ما تا حدی عدول می‏کنیم از آن ضرورت‏های قطعی که هر کدام از این سه شیوه‏ی پرداختن به مطلب ایجاب می‏کند و در یک دید نسبتا کلی‏تر مطلب را در ارتباط با چگونگی پرداختن به موضوع دنبال خواهیم کرد.

در متن آمده است که دغدغه اصلی یا پرسش اصلی که در این کتاب مطرح است، این است که آنچه تحت عنوان دانش سیاسی یا اندیشه‏سیاسی به معنای اعم آن در دوره خاصی-که تحت عنوان دوره میانه هست-پردازش شده، کی و چگونه ایجاد شده است؟چه رابطه‏ای با نص داشته است؟و چه تأثیری گذاشته است؟این حداقل سه سؤالی است که مطرح شده است.البته بحث ماندگاری آن هم در متن آمده است که آقای دکتر الان اگر اشاره‏ای کردند من متوجه نشدم، ولی در متن آمده است که به هر حال این تأثیر ماندگار هم بوده است، یعنی به تعبیر هرمنوتیکی همچنان به عنوان یک سنت و پیشینه‏ای است که همچنان تأثیر خودش را بر آن قلمرویی که تحت عنوان اندیشه سیاسی در اسلام است، حفظ کرده است.

بنابراین اهمیت پرداختن به موضوع از این نظر کاملا برای نویسنده و برای متن مشخص است.با این وصف، این البته خودش با هم کار را مشکل می‏کند و این تعدد سؤالات باز ایجاب می‏کند که ما ببینیم به کدامیک از این ابعاد می‏خواهیم بپردازیم؟

یک سری مفروضات در این پرسش‏ها هست که ما راجع به آنها بحث نخواهیم داشت، اما در کتاب سعی شده است سه منبع، به گونه‏ای تلفیق بشوند. یکی بحث نص است، یکی بحث نویسندگان اسلامی است که در رابطه با شیوه و چگونگی پرداختن به اندیشه اسلامی در دوران میانه مورد استفاده قرار گرفته، یعنی به طور مثال این خلدون و دیگران که آرایی دارند از لحاظ روشی یا نظری، و یا روش تبارشناسی فوکو و یکی هم هرمنوتیک گادامر.اینها به عنوان سه منبعی که مورد استفاده بوده است اشاره شده است.

اگر بنا باشد که یک پرسش اساسی از متن یا از آقای دکتر فیرحی پرسیده بشود، این است که اولا چگونه این سه منبع با همدیگر قابل تلفیق است؟زیرا فیرحی:

من سعی کردم توضیح بدهم که تفکر اسلامی دوره‏ی میانه کدام بخش از بطون نص را برجسته کرد و یا به کدام فهم از معنای نص اصالت بخشید و بر اساس آن، دانشی به وجود آمد که از نظام‏های خلافتی شروع و در درون ساختارهای سلطنتی و استبدادی متصلب شد

فیرحی:

به رغم تأثیرپذیری از فوکوه، معنادار بودن نص برای یک انسان مسلمان مرا مجبور می‏کرد از دیدگاه‏های فوکویی فاصله بگیرم

صرف خواست نویسنده یا مؤلف، شرط و زمینه‏ی کافی یا دلیل کافی برای امکان تلفیق نیست.در حالی که این سه در بعضی از ابعاد حدی مانعه الجمع‏اند.در متن مفروض گرفته شده است که در هرمنوتیک گادامری تعدیل‏هایی که به آن اشاره شده صورت پذیرفته است که برای مثال آن بعد در نظر گرفته نمی‏شود، یا این بعد برای ما اهمیت ندارد، ولی این پرسش مطرح است که نقطه‏ی شروع در هرمنوتیک گادامر کجاست؟مفروضات بنیادین در هرمنوتیک گادامری چیست؟در مورد فوکو هم همین طور؟و اینکه ثمره‏ی تشابهاتی که در بحث رابطه دانش و قدرت نزد برخی از متفکران اسلامی است، چیست؟

اساسا در خود متن به این نکته پرداخته شده یا نه، یا به یک اشاراتی اکتفا شده است؟با توجه به اهمیتی که چنین موضوعی یا این وجه از کار داشته است، آیا به اندیشه سیاسی در اسلام از یک منظر کاملا متفاوت با دو نگرش سنتی و شرق شناسانه که رایج بوده پرداخته شده است؟

البته من با استفاده از واژه شرق‏شناسانه مشکل دارم که بعد با آقای دکتر وارد بحث خواهیم شد، و آن این است که آیا این واژه گویای آن منظوری هست که آمده است یا نه؟چون شرق‏شناسی معنای خاصی دارد که ضرورتا در آنچه در اینجا مورد نظر بوده کاربرد ندارد.باید علاوه بر این دو روشی که در فهم اندیشه اسلامی به کار رفته است، یک نگرش دیگری به کار برود که تلفیق این سه منبع باشد و کل کار بر اساس این تلفیق انجام بگیرد و ما نمی‏توانیم این را صرفا به عنوان چراغ قوه‏ای در یک اتاق بزرگ در نظر بگیریم، بلکه این کتاب قرار است نورافکن باشد و باید ببینیم آماده هست یا نه؟و چگونه به کار می‏رود؟

مطلب دیگر آن است که آیا اساسا این تلفیق اگر هم انجام شده به کار گرفته شده است یا نه؟به نظر من خود به خود و یا با عاملی مؤثر فراموش شده است، مثل آن که تلفیق ممکن نبوده، یا این تلفیق مهم نبوده است.برای آنچه انجام شده، استدلالی هم آورده نشده و عمدتا به رابطه دانش و قدرت پرداخته شده که منبع دوم از آن سه منبع است.به آراء متفکران مسلمان که منبع دیگر است هم پرداخته شده؛ ولی اولا جداگانه و ثانیا جدا از بحث تبارشناسی فوکو از هرمنوتیک گادامری نیز چیزی مشاهده نکردم که یا به صورت تلفیقی و یا به طور مشخص مورد استفاده قرار گرفته باشد.این مطلب یا سؤال دوم است که در این ارتباط مطرح می‏شود.

بعد می‏رسیم به بحث فوکو و استفاده‏ی جدی‏ای که از روش تبارشناسانه فوکو در کتاب شده است به این معنا که اساسا مقوله‏ی رابطه دانش و قدرت، ذره‏بینی است که برای درست دیدن به کار رفته است.بنابراین اهمیت پرداختن به بحث تبارشناسی حتی از آن بحث تلفیق نیز بیشتر است.حتی اگر به ساختار خود کتاب و صرف فهرست مطالب نگاه بکنیم، می‏بینیم که اساسا ساختار کتاب هم به همین شکل است، یعنی ال بخش تئوریک یا روشی است، بعد بحث ساختارهای قدرت است و بعد بحث دانش و بعد هم نتیجه‏گیری است.پس به نظر می‏آید که ساختار متن بر اساس همان مفروض به کارگیری نگرش تبارشناسانه فوکو شکل گرفته است.

اینجا دو نکته مورد توجه است:یکی خود مسأله تبارشناسی است که من وارد جزئیات آن نمی‏شوم و فقط آنچه را که ساختار بحث است، دنبال می‏کنم.ترتیبی که در ساختار کتاب و بحث دنبال شده این است که اول قدرت سیاسی مطرح شده و بعد بحث دانش.اگر چه در خلال مطالب آمده است که اینها می‏توانند به صورت متقابل باشند، یعنی رابطه قدرت با دانش و بعد دانش با قدرت.منتها از ابتدا این قضیه ممتنع یا منتفی شده است.چون از ابتدا به هر علت برای خواننده تقدم قدرت سیاسی بر دانش در ساختار کتاب متجلی شده است و این ضرورتا با بحث تبارشناسی فوکو که در آن دانش مقدم بر قدرت است-اگر بنا هست که تبارشناسی فوکو مبنا باشد-مشکل دارد.به این معنا که این تقدم و تأخر جدی است، به شکلی که حتی بعضا بحث دایره‏ای بودن در مورد«دانش/قدرت»در تبارشناسی فوکو مطرح می‏شود.این که عرض کردم«دانش/قدرت»، برای این است که«دانش و قدرت»نیست.حتی فوکو برای ارتباط این دو از ممیز استفاده می‏کند.یعنی«و»به کار نمی‏آید، خط تیره هم نیست که بگوییم دو وجه است.بحث یک چیز بودن دانش و قدرت است.بنابراین خود ساختار کتاب از ابتدا یک نوع به چالش کشیدن است.از طرف دیگر، رابطه قدرت با دانش به طور مشخص در جامعه‏شناسی معرفت هم به طور جدی دنبال شده است و فهم من این است که برداشت و یا شیوه‏ای که تا حد زیادی، در کتاب، مورد استفاده بوده، جامعه‏شناسی معرفت است.

جامعه‏شناسی معرفت، خاستگاه‏های اجتماعی دانش را مطرح می‏کند.البته اینجا بحث عامل قدرت سیاسی مورد نظر بوده و این که در اندیشه‏ی متفکران اصلی یا دانش مسلط در اندیشه سیاسی دوران میانه، این تصور و یا ادعا بوده است که دانش می‏تواند پشتوانه‏ی قدرت باشد، اما فهم مؤلف یا بحثی که آمده این است که خلاف این بوده است.قدرت‏های سیاسی-برای مثال خواجه نظام‏الملک به عنوان یکس نمونه خیلی برجسته-بوده‏اند که اساسا به عنوان یک کانون قدرت، دانش را به گونه‏ای می‏پردازند و پرورش و توسعه می‏دهند، حالا از طریق مدارس نظامی و فعالیت‏های دیگری همراه با آن، که دیدگاه خاصی پیدا بشود و این در راستای اهداف قدرت سیاسی هم بوده است.

بنابراین، رابطه‏ی بین این دو خودش یک موضوع بسیار جدی است، یعنی منوچهری:

گادامر اصل را بر تداوم تاریخی انسان‏ها و جامعه‏ها می‏گذارد و این تداوم با گسست مورد اشاره فوکو قابل جمع نیست

منوچهری:

از نظر گادامر اساسا مقوله‏ی قدرت به آن معنا تعیین کننده نیست و تأثیرگذاری مربوط به فرآیند تاریخی است که از طریق زبان و سنت منتقل می‏شود و سنت‏ها در دل زبان حفظ می‏شود ... ادامه در لینک

آدرس اینترنتی