روش شناسى در علوم سیاسى در گفت وگو با مصطفى ملکیان
66 بازدید
نحوه تهیه : گروهی
محل انتشار : مجله علوم سیاسی، ش 14و 22، تابستان 1380و 1382
تعداد شرکت کننده : 0

اين گفت وگو به همت پژوهشكده انديشه سياسى اسلام صورت پذيرفته, و سيد صادق حقيقت آن را بازنويسى كرده است

روش شناسى در علوم سياسى در گفت وگو با مصطفى ملكيان

مجله علوم سیاسی، ش 14و 22، تابستان 1380و 1382

 

اشاره:
اين گفت وگو به همت پژوهشكده انديشه سياسى اسلام صورت پذيرفته, و آقاى سيد صادق حقيقت آن را بازنويسى كرده است. پيش از اين در شماره هاى 7 و 9 نيز گفت وگوهايى در زمينه موضوع مذكور شده بود.

با تشكر از اين كه وقت خود را در اختيار ما قرار داديد, به عنوان مقدمه, اين سوال را مطرح مى كنيم كه اصولا تفاوت ((رهيافت)) و ((رويكرد)) چيست؟ و آيا Attitude امرى شخصى وApproach امرى غيرشخصى است؟
استاد ملكيان:براساس ريشه كلمهAttitude من آن را به رهيافت وApproach را به رويكرد معنا مى كنم, هرچند برخى افراد برعكس ترجمه كرده اند. بر اين اساس رهيافت هميشه شخصى است, ولى رويكرد گاهى به معناى رويكرد تاريخى و جامعه شناختى و روان شناختى و غيره به كار مى رود, و گاهى به معناى شخصى است.
Perspective طبق يك اصطلاح با رويكرد مساوى است و آن معناى منظرView) يا Viewpoint) است.
بنابراينPerspective) ) سه معنا دارد:
1. نقطه نظرView يا;Viewpoint
2. نگاه به مسإله از ديد فردى و جمعىCollective) );
3. نگاه به مسإله از نظر عملى و نظرى: يعنى تفاوت ديد از نظرRealistic و Pragmatic بودن, ياTheoretical وPractical بودن, مثلا با گزاره اى مثل ((فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره)) هم مى توان از حيث نظرى برخورد كرده و هم از حيث عملى (روانى, اجتماعى و ...).

معمولا مبانى معرفت شناختىEpistemologic) ) را در مقابل مبانى هستى ـ شناختى Ontologic)) قرار مى دهند, آيا مبانى انسان شناختى چيزى غير از اين دو است؟
استاد ملكيان: در واقع مبانى انسان شناختى جزو مبانى هستى شناختى است, ولى گاهى آن را قسيم مبانى هستى شناختى قرار مى دهند; بنابر فرض دوم مبانى هستى شناختى شامل مبانى انسان شناختى نمى شود.

گاهى از روش معرفت بحث مى شود و آن را به پنج دسته عقلى (فلسفى), تجربى (علمى), نقلى, شهودى و تاريخى تقسيم مى كنند, زمانى روش تحقيق را مثلا به توصيفى, تحليلى و تجويزى تقسيم مى كنند و گاهى هم در روش تحقيق به روش هايى مثل هرمنوتيك و پديدارشناسى و تحليل گفتمانى و شالوده شكنى اشاره مى شود; حال اين سه قسم روش تحقيق را چگونه مى توان از هم متمايز كرد؟
استاد ملكيان: بحث ما روش تحقيق است, نه روش مطالعه و دفاع و نقد و استدلال. تحقيق بعد از تتبع است و مطالعه به اجرا نيز مربوط است. به هر حال قسم اول كه اشاره كرديد, تقسيم اوليه روش تحقيق است. در اين تقسيم به پنج روش فوق اشاره مى شود. مقصود از نقلى در اين جا تعبدى است, مثل روش علم فقه. در سوالات بعد اين تقسيم را دوباره بسط خواهيم داد.
اگر بخواهيم تقسيم ثانويه اى براى روش تحقيق انجام دهيم بايد به تقسيم دوم و سوم شما اشاره كنيم. در تقسيم دوم گفته مى شود كه روش تحقيق به شكل كلى به دو قسم تقسيم مى شود: توصيفىDescriptive) ) به معناى اعم و هنجارىNormative) ). قضاياى توصيفى به معناى اعم در مقابل قضاياى هنجارى هستند. قضاياى هنجارى, ((بايد)) و ((نبايد)) دارند. اصولا تقسيم روش تحقيق به عقلى و تجربى و نقلى و شهودى و تاريخى يا تقسيم به روش پديدارشناسانه و ساختارگرايانه و امثال آن, تقسيمى نورماتيو نيست. روش توصيفى به معناى اعم خود به سه قسم تقسيم مى شود:
1. گزارش يا توصيف به معناى اخص: گزارش يعنى مجموعه آرا و نظريات يا نظريه فلان متفكر, يعنى مى تواند ((موضوع محور)) يا ((متفكر محور)) باشد.
2. تحليلAnalysis) ): در تحليل درست و غلط بودن, ملاك و مقصد نيست, و فقط به دو مسإله پرداخته مى شود: استكشاف همه پيش فرض هاى يك رإى و نظر, و بيان آثار و نتايج مترتب بر يك رإى.
3. نقدCritic) ): در اين جا داورى مطرح است و از دو ديدگاه نظرى و عملى مى توان به داورى نشست. در ديدگاه نظرى, اين مسإله مطرح مى شود كه آيا اين رإى مطابق با واقع است, يا نه. در ديدگاه عملى, اين مسإله مهم است كه اعتقاد به اين رإى چه آثار و نتايجى در فرد و جامعه ايجاد مى كند.
روش هاى پديدارشناسانه و امثال آن ـ كه قبلا اشاره كرديم ـ به دو مقام تحليل و نقد مربوط مى شوند, نه به مقام گزارش (توصيف). نقد مى تواند نقد تاريخى (از تقسيم اوليه روش تحقيق) يا نقد پديدارشناسانه (از تقسيم ثانويه روش تحقيق) باشد.

تقسيم اوليه شما, تقسيم به توصيف به معناى اعم, و روش هنجارى بود. آيا روش هنجارى هم تقسيماتى دارد؟
استاد ملكيان: بله, روش هنجارى هم كه از ((بايد)) و ((نبايد)) بحث مى كند, در دو حوزه وارد مى شود: درباب روش, و درباب ارزشEvaluative) ), يعنى يك وقت بحث مى شود كه روش چه بايد باشد, يك وقت هم راجع به ارزش, داورى مى كنيم. بحث است كه آيا پژوهش هاى علوم انسانى مى توانند فارغ از ارزش باشند, يا خير. بحث ((عينيت در علوم اجتماعى)) گونار مير دال و يا مباحث لاكاتوش در اين جا قابل طرح است.

در تقسيم سه گانه توصيف و تحليل و نقد, آيا نبايد تبيين را به عنوان يكى از قسيم هاى آنها نيز اضافه كنيم؟
استاد ملكيان: خير, چون خود توصيف و گزارش به دو قسم تقسيم مى شود:
1. توصيف تعليلىCausual Description) ), كه به آن تبيينExplanation) ) هم گفته مى شود;
2. توصيف مشاهدتى, كه به مرحله تبيين وتعليل نمى رسدوصرفامشاهدات راگزارش مى دهد.
آنچه گذشت را در شكل ذيل مى توان نشان داد:

تقسيم ثانويه روش تحقيق
1ـ توصيف (به معناى اعم)
الف ـ توصيف (به معناى اخص) 1ـ توصيف تعليلى (تبيين) 2ـ توصيف مشاهدتى
ب ـ تحليلى
ج ـ نقد 1ـ عملى 2ـ نظرى

2ـ تجويزى (هنجارى) الف ـ درباب روش. ب. درباب ارزش

نسبت بين توصيف و تبيين چيست؟ آيا آنها امورى اضافى اند؟
استاد ملكيان: بله, هر تبيينى نسبت به تبيين فراتر از خود, نوعى توصيف است; پس آنها مفاهيمى اضافى اند. گزاره ((آب در صد درجه به جوش مىآيد)), توصيف است. سوال مى شود, چرا؟ پاسخ اين است كه چون ((جنبش مولكولى آب زياد مى شود)). اين گزاره تبيين است. اگر راجع به آن دوباره سوال شد, اين گزاره توصيف براى تبيين بعدى مى شود.
گزاره هايى هستند كه بدون شك توصيفند و اختلافى در آن راه ندارد, مثل اين كه مى گوييم ((شكر شيرين است)); اما در اين خصوص كه آيا در مقام توصيف و تبيين مى توان به جايى رسيد كه فوقى نداشته باشد, افلاطون پاسخ مثبت مى دهد و ارسطوييان, پاسخ منفى. به اعتقاد ارسطوييان هر توصيفى, تبيين دارد. افلاطون مى گفت, ((مثال)) جسم سه بعدى است و اين توصيفى است مافوق توصيفات.
دانيل ليتل تبيين را ظاهرا به معناى ديگرى استعمال مى كند. او روش هاى علوم را به دو قسم كلى تعليلى (تحليل على) و تفسيرى تقسيم مى نمايد و هر دو را تبيين مى خواند.
استاد ملكيان: اين مشكلات, از فقر ترجمه به زبان فارسى ناشى مى شود. آنچه ليتل به آن نظر داردExplication است, نهExplanation . تبيين در اصطلاح و تقسيم او, غير از تبيين به معناى توصيف تحليلى است.
براى تقسيم ليتل لازم است, مقدمه اى ذكر كنم: قدما مقام ثبوت را از مقام اثبات جدا مى كردند. مقام ثبوت از آنچه در عالم واقع رخ داده سخن مى گويد, و مقام اثبات, راجع به فهم ما در فلسفه علم الاجتماع. اين تفكيك, مهم است. اگر بحث راجع به چيزى باشد كه در عالم واقع اتفاق افتاده, از تبيينExplication) ) يا جنبه عينىObjective) ) واقعه بحث مى شود و اگر راجع به چگونگى علم ما سخن گفته شود, بحث تفسيرInterpretation) ) يا جنبه ذهنىSubjective) ) واقعه, به ميان مىآيد. به هر حال تبيين در اين تقسيم را از تبيين به معناى توصيف تحليلى بايد جدا كرد; مثلا روش تفهمى, نوعى روش تبيينىExplanation) ) است, نهExplication .

گاهى از روش تفسيرى (به معناى روش هرمنوتيكى و پديدارشناسانه) هم بحث مى شود, آيا اين روش, قسيم روش توصيفى و تحليلى و نقدى است؟
استاد ملكيان: خير, روش تفسيرى مقسم براى روش هرمنوتيكى و پديدارشناسانه است و بنابراين در تقسيم ثانويه ديگرى از روش تحقيق وارد مى شود. قبلا گفتيم, كه روش تحقيقResearch Method) ) به شكل ثانويه دو تقسيم دارد: يكى از آنها روش هاى توصيفى و هنجارى بود, و ديگرى روش هاى هرمنوتيكى, پديدارشناسانه, ساختارگرايانه و غيره.
در اين جا اين نكته را هم اضافه كنم كه هرمنوتيك معانى مختلفى دارد, و كثيرالمعنا و مبهم است. آنچه در اين جا مدنظر است هرمنوتيك به معناى روش تفسيرى, و هرمنوتيك به معناى روش تحقيقResearch Method) ) است.

روش هايى مثل روش استقرايى و قياسى در كجا قرار مى گيرد؟
استاد ملكيان: روش تبيين و روش استدلال را بايد از هم تمييز داد. قبلا گفتيم, تبيين و توصيف امورى نسبى اند. وقتى بر سر گزاره اى توصيفى, ((چرا)) آورديم از علت و تبيين آن سوال كرده ايم. تبيين مى تواند انگيزشىMotivational) ), مكانيكىMechanistic) ), ارگانيستى Organistic)), الهياتىTheological) ) يا زبانىLinguistic) ) باشد; البته تبيين يك پديده, ممكن است همه انواع فوق را دارا نباشد; مثلا وقتى مى بينيم كسى از كوه بالا مى شود, مى پرسيم چرا؟ اين سوال از تبيين است. ممكن است بگوييم, چون مى خواهد براى سلامتى لاغر شود (انگيزشى) يا مى گوييم, براى تبديل غذا به انرژى (مكانيكى). تبيين مكانيكى با ماده و كار و انرژى و نيرو سروكار دارد, ولى تبيين ارگانيستى با مفهوم حيات و نيروى حياتى نيز ربط پيدا مى كند. تبيين الهياتى به ماوراى ماده (مثل خدا و جوهر و فرشته) مربوط است; مثلا مى گوييم: ((چون خدا خواسته است)). در مثال فوق تبيين ارگانيستى و الهياتى نيز مى توان داشت, اما تبيين زبانى نمى توان كرد.
در آن جا كه مى خواهيم نشان دهيم كه تبيين به شكل كلى صحيح است, بحث استدلال پيش مىآيد. استدلال, عقيده را به علم (معرفت) تبديل مى كند. علم يعنى عقيده صادق مستدل; پس روش استدلال مى تواند روش معرفت هم باشد, و بنابراين مى توان گفت روش هاى استدلال هم عبارت است از: عقلى, تجربى, نقلى, شهودى و تاريخى. استقرا مربوط به روش هاى تجربى است, و قياس مربوط به روش هاى عقلى; البته ((استقراى رياضى)) با استقراى مورد بحث اشتراك لفظى دارد, و نوعى روش عقلى محسوب مى شود. اثبات گرايى و ابطال گرايى (پوپر) و تإييدگرايى (همپل) هم مربوط به روش هاى تجربى است.

جايگاه عقلانيت انتقادى در بين روش هاى نام برده شده كجاست؟
استاد ملكيان: عقلانيت انتقادى پروژه است, نه روش. عقلانيت انتقادى به اين قضيه معتقد است كه با استفاده از قواعد منطق صورت (در راستاى ساختار نفى و اثبات ها) و با كمك گرفتن از فهم عرفى ياCommon Sense (در راستاى محتواى نفى و اثبات ها) مى توان در جهت معرفت پيشرفت كرد; پس اين يك پروژه در مقابل پروژه سنت گرايان (كه معتقد به شهودند) مى باشد. پروژه يك طرح كلى براى ساحت علم يا عمل است. پروژه, مادر يك سلسله قواعد است, يعنى از دل پروژه, قاعده بيرون مىآيد. ايدئولوژى چند معنا دارد, ولى به معناى ذيل با پروژه مترادف مى شود: ((عقيده اى كه نمى توان آن را اثبات كرد)). به اين معنا پروژه عقلانيت مدرنيستى و تعقل شهودى سنت گرايان, ايدئولوژى است. به اين معنا ايدئولوژى و پروژه يك فرض بلادليل (دليل ناپذير) است.

آيا مى توان گفت روش شناسىMethodology) ) يك درجه از روش تحقيق بالاتر است و به ارزيابى و تقويم آنها مى پردازد و محدوديت ها و كارآيى هاى آنها را بررسى مى كند؟
استاد ملكيان: طبق معناى مشهور متدلوژى مى توان سخن شما را قبول كرد, چون روش شناسى سه اصطلاح دارد:
1. معناى مشهور آن سنجش و نقدCritic) ) روش ها و ارزيابى محدوديت ها و كارآيى هاى آنهاست;
2. گاهى روش شناسى گفته و خود روشMethod) ) اراده مى شود; مثلا مى گويند روش شناسى ما در اين بحث چنين و چنان است.
3. زمانى روش شناسى به ((مجموعه روش ها)) اطلاق مى گردد. پسوند ىLogyه گاهى به معناى ((شناسى)) است (مثل فيزيولوژى) و گاهى به معناى ((مجموعه)); مثلا Symbology يعنى ((مجموعه نمادها)).
براى محقق, متد و روش مهم است, نه متدلوژى (به معناى مشهور). محقق Researcher)) از آن جهت كه محقق است با مباحث درجه اولFirst Order) ) سروكار دارد; البته منافاتى ندارد كه او از حيثيتى ديگر به روش شناسى نيز بپردازد.

منطق عملى همان متدلوژى به معناى مزبور است؟
استاد ملكيان: بلى, مى توان گفت منطق عملىpractical logic) ياReasoning practical) همان متدلوژى است.

شما در مصاحبه بامجله هفت آسمان سه رويكرد در دين شناسى معرفى كرده ايد (پديدار شناسانه, روان شناسانه و مقايسه اى). ظاهرا طبق تقسيم اوليه و ثانويه روش تحقيق كه ذكر كرديد, اين سه رويكرد در عرض هم نيستند.
استاد ملكيان:مقصود من هم اين نبوده كه اينها در يك رتبه قرار دارند. غرض اين است كه در دين شناسى اين سه رويكرد عمده وجود دارد, هرچند در عرض هم نيستند.

در بررسى دين, برهان ها و ادله را به دو قسم برون دينى و درون دينى تقسيم مى كنيم. شما در جايى فرموده ايد كه ادله برون دينى, ادله عقلى به معناى اعم هستند. اگر ممكن است توضيحى در اين خصوص بفرماييد.
استاد ملكيان: دو اصطلاح درون دينىTextual) كه تعبير نقلى براى آن درست تر است) و برون دينىMetatextual) ياPosttextual ) واژگانى جا افتاده اند. مقصود من از ((عقلى به معناى اعم)), جميع راه هايى است كه در اختيار بشر قرار دارد و شامل تجربى, شهودى, تاريخى و عقلى به معناى اخص مى شود. روش عقلى گاهى در مقابل روش تجربى و شهودى و تاريخى و نقلى قرار مى گيرد; به اين معنا رياضيات (برخلاف روان شناسى), عقلى است. عقل به معناى اعم در مقابل وحى قرار دارد, يعنى جميع راه هايى كه بشر به آنها دست يافته است.

اگر ادله درون دينى را مساوى نقل بدانيم, اين سوال به وجود مىآيد كه مگر خود عقل يكى از منابع چهارگانه درون فقه نيست؟
استاد ملكيان: ما بايد بين عقل به عنوان يك منبع و عقل به عنوان يك ابزار فهم تمايز قائل شويم. براى شناخت عالم واقع چند منبع از قبيل عقل و وحى وجود دارد. در اين جا ممكن است كسى (مثل اخباريان) قائل شود كه براى كشف واقع فقط وحى وجود دارد, اما براى استفاده از متون وحيانى از عقل به عنوان يك ابزار مى توان استفاده كرد; پس آنچه شما به آن اشاره كرديد عقل به عنوان ابزار فهم متون دينى است.

تا اين جا براساس جدول زير, تقسيم اوليه روش تحقيق و تقسيم ثانويه روش تحقيق را از روش شناسى تمييز داديم. گاهى از روش هاى ديگرى مثل ميدانى, كتابخانه اى, آزمايشى و پيمايشى نيز سخن به ميان مىآيد. شما با اين مطلب موافقيد كه آنها را فنونTechniques) ) جمعآورى اطلاعات بناميم, نه روش هاى تحقيق؟
استاد ملكيان: بله, اينها را بايد فن تلقى كرد. يكى از فنون تحقيق, ميدانى است, و در بعضى علوم مثل جامعه شناسى و روان شناسى كاربرد دارد. نمونه پژوهى و پيمايشى, زيرمجموعه ميدانى هستند. مشاهده يا كنترل شده است يا كنترل ناشده; مشاهده كنترل شده آن است كه خود مشاهده گر بتواند شرايط را فراهم كند تا نتيجه را مشاهده نمايد. مشاهده كنترل شدهControlled Observation) ) را آزمايش گويند. برخى مشاهده ها كنترل ناشدنى هستند مثل ستاره شناسى. ستاره شناس نمى تواند سيارات و ستاره ها را به هم نزديك يا دور كند! در برخى مباحث ژئوفيزيك, مثل زلزله, هم مشاهده كنترل ناشدنى وجود دارد. مشاهده كنترل ناشده را رصدObservation) Celestial) مى نامند.
فنون فوق هر كدام در علمى كاربرد دارند; مثلا در جامعه شناسى سياسى از روش آزمايشى مى توان استفاده كرد, در حالى كه در جامعه شناسى انقلاب ها اين امر شدنى نيست, چون انقلاب ها با خواست ما تغيير نمى كنند.
پيمايشMeasurement) ) و آمايشCalculation) ) هر دو مى توانند زير مجموعه ميدانى قرار گيرند, و در اقتصادسنجى كاربرد زيادترى دارند. پيمايش, جايى هست كه امكان اندازه گيرى وجود داشته باشد و آمايش با كيفيات سروكار دارد.

گاهى همSurvay را به پيمايش ترجمه مى كنند.
استاد ملكيان:بله, آن هم ترجمه صحيحى استMeasurement . فقط بررسى كمى است, ولى Survay مى تواند كمى يا غير كمى باشد.

مشاهده آزاد چيست؟
استاد ملكيان:مقصود از مشاهده آزاد, مشاهده در طبيعت است. در آزمايشگاه, مشاهده حالت تصنعى دارد و آزاد نيست. مشاهده آزاد در علوم انسانى كاربرد زيادى دارد.

فن كتابخانه اى همان اسنادى است؟
استاد ملكيان:تا اندازه زيادى اين دو بر هم منطبق هستند, ولى تفاوت هم دارند. سند مى تواند كتاب يا غير كتاب (مثل سكه) باشد; پس فن كتابخانه اىLibraric) ) اخص از سندىDocumental) ) است.

نمونه پژوهى در كجا جاى مى گيرد؟
استاد ملكيان:نمونه پژوهىSampelic) ) هم زيرمجموعه ميدانى است. در اين روش اين پيش فرض وجود دارد كه ((مشت نمونه خروار است)), يعنى ((حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد)); پس اگر به صورت تصادفىRandom) ) موارد انتخاب شوند, نتيجه به كل سرايت مى كند. امروزه عموما در روش تحقيق, اين پيش فرض را قبول كرده اند. نمونه پژوهى مى تواند از طريق كتبى (پرسش نامه) يا شفاهى (مصاحبه) انجام شود.

امروزه در رشته هاى علوم انسانى مراكز آموزش عالى مرسوم است كه در ((طرح تحقيق)), اصطلاح فرضيه و متغير مستقل و وابسته و امثال آن را به كار مى برند; آيا اين امر ناشى از اوج گرفتن اثبات گرايىPositivism) ) در چند دهه قبل در غرب, و همچنين ناشى از سريان روش هاى علوم طبيعى به علوم انسانى نيست؟
استاد ملكيان:در علوم تجربى ـ اعم از علوم طبيعى و انسانى ـ اصطلاح ((اثبات فرضيه)) را نبايد به كار برد. ((فرضيه)) در علوم تجربى وجود دارد, ولى ((قابل اثبات نيست)), و تنها تقويت يا تضعيف مى شود. علوم تجربى در مقابل علوم عقلى است.
اصطلاح فرضيهHypothesis) ) و قانونLaw) ), اصطلاحات اثبات گرايانه اند. اگر كسى اثبات گرايى را قبول نداشته باشد, نبايد از آنها استفاده كند. به عقيده آنها با مشاهده مورد جزئى به روش استقرا مى توان به يك گزاره كلى رسيد. عالم طبيعت بايد ((فرضيه)) را اثبات كند تا ((قانون)) شود. ((فرضيه)), قبل از اثبات است و ((قانون)) بعد از اثبات. اگر چيزى قانون شد, ديگر از كرسى اعتبار نخواهد افتاد, چرا كه قانون, امرى ابدى است.
نفى گرايانNegativists) ) نشان دادند كه نه فرضيه به آن صورت پديد مىآيد و نه طبيعت آن طور قدرت اثبات فرضيه را دارد; پس از عالم طبيعت بايد انتظار داشت كه نظريه اى را دائما باطل نكند. ابطال نكردن, امرى قطعى نيست, يعنى ممكن است تا دو هزار سال ابطال نشود, ولى پس از آن مورد ابطال قرار گيرد.
پوپر براساس نظريه ابطال گرايى خود گفت از اصطلاح فرضيه و قانون نبايد استفاده كرد, و به جاى آن بايد اصطلاح ((نظريه)) را به كار بريم. از ديدگاه او نظريه ها دو قسمند: نظريه هاى ابطال شدنى كه ابطال نشده اند (كه در علم به شكل موقت مورد پذيرش هستند), و نظريه هاى ابطال شدنى كه ابطال هم شده اند (كه در تاريخ علم قرار مى گيرند). در اثبات گرايى, اصولا ((نظريه)) نداريم.
به نظر من نه اثبات گرايى و نه نفى گرايى, هيچ كدام قابل دفاع نيستند, و تإييدگرايى همپل قابل دفاع تر به نظر مى رسد. به هر حال چون اثبات گرايى به هيچ وجه قابل دفاع نيست, نبايد در طرح تحقيق خود از اصطلاح فرضيه و متغير مستقل و وابسته نام ببريم. به جاى آن بايد از دو اصطلاح مدعاThesis) ) و نظريهTheory) ) استفاده كرد. تز, مدعايى است كه به ((من)) انتساب دارد, و نظريه به خود ((موضوع)); مثلا مى گويند ((مدعاى (تز) اينشتين اين است)) و ((نظريه نسبيت چنين مى گويد)). تز دكترا يعنى مدعايى كه دانشجو مى خواهد اثبات كند و چون به ((او)) منتسب است, اصطلاح ((تز)) برايش به كار مى برند.

تز يا مدعا را مى گوييد انتساب به شخص دارد و نظريه يا تئورى به محتواى انديشه. حال سوال اين است كه اگر مدعا يا نظريه اى اثبات نشده باشد به آن چه مى گويند؟
استاد ملكيان:طبق ديدگاه نفى گرايان اصولا چيزى ((اثبات)) نمى شود. تإييدگرايان (مثل همپل) هم مى گويند نظريه ممكن است تإييدConfirmation) ) شود يا مورد تإييد قرار نگيرد. از ديدگاه نفى گرايان نظريه ها دو دسته هستند: نظريه هاى باطل False)) و نظريه هاى ابطال نشده يا استعجالىAdhoc) ). از ديدگاه تإييدگرايان هم نظريات دو دسته اند: نظريات مويدConfirmed) ) و نامويدInconfirmde) ). در رياضيات و منطق و فلسفه اصطلاح ((اثبات)) به كار مى رود, چونProving وجود دارد (البته درخصوص فلسفه من قبول ندارم), در علوم تجربى طبق دو رويكرد فوق, ابطال و تإييد مطرح است. به هر حال به نظريه اى كه به بوته ابطال يا تإييد گذاشته نشده باشد, ادعاClaim) ) مى گويند. توجه شود كهThesis را مدعا ترجمه كردم (كه حاصل مصدر است) وClaim را ادعا (كه اسم مصدر است).

وقتى از اصطلاح ((نظريه)) استفاده مى كنيم, آيا حتما مقصود نظريه منسجم و نظام مند است؟
استاد ملكيان: ((انسجام)) بين چند چيز است; پس بايد ديد نظريه چند امر در درون خود دارد يا نه. بعضى نظريه ها در قالب يك گزاره, قابل بيان هستند, مثل E=mc2 كه يك گزاره است. بعضى ممكن استn گزاره داشته باشند, مثل نظريه داروين. در اين جاست كه مسإله انسجام مطرح مى شود و سوال شما موضوعيت پيدا مى كند; پس در پاسخ بايد بگويم نظريه اعم از نظريه منسجم و غير منسجم, و حتى نظريه صحيح و غلط است.

آيا مى توان گفت علوم معمولا به شكل نظريات وجود داشته اند؟ آيا علم مجموعه نظريات است؟
استاد ملكيان:بعضى علوم اين چنين بوده اند. علومى كه مشاهده اى و آزمايشى نيستند معمولا با نظريه ها شروع مى شوند, مثل فلسفه; اما علومى كه با مشاهده و احساس شروع مى شوند, قبلا نظريه نبوده اند. علم مجموعه نظريات به علاوه مجموعه پيش فرض ها به علاوه متدلوژى است. بعضى عنصر چهارمى هم به نام ((عرف اهل علم)) اضافه كرده اند, كه مورد قبول من نيست.

نسبت بين مكتب, نظريه, علم و روش چيست؟ آيا مى توان گفت هر نظريه و هر مكتبى مى تواند روشى داشته باشد؟
استاد ملكيان:مكتبSchool) ) دو معنا دارد: معناى اول, ((يك سلسله نظريات در دل يك علم)) (مثل مكتب ريكاردو و كينز در اقتصاد) است. در اين صورت مكتب زيرمجموعه علم واقع مى شود. معناى دوم, مقابل علم قرار دارد. اگر بيان كسى جنبه ايدئولوژيك داشته باشد, مى گويند مكتب دارد. به اين معنا مكتب حرفى براى طايفه اى خاص از انسان ها دارد و تنها براى آنها قابل قبول است. براى معناى دوم گاهى اصطلاحDoctorine نيز به كار مى رود. اگر بحث او در مورد انسان ها عموميت داشته باشد, مى گويند وارد ((علم)) شده است. تركيب شيميايى خون بحثى علمى, و نجس بودن خون بحثى مكتبى است. كسانى كه مى گويند ((اسلام علم اقتصاد ندارد و مكتب اقتصادى دارد)), ((مكتب)) را به اين معنا به كار برده اند; بنابراين اسلام براى معتقد به آن, مباحث اقتصادى ارائه مى كند.
هر مكتب يا هر نظريه ممكن است براى خود روشى داشته باشد; مثلا به نظر مى رسد كه گفتمان نظريه است, ولى منافاتى ندارد كه حاوى روشى نيز در اين باب باشد.

آيا مى توان گفت مكاتب مختلف در چارچوب يك رويكردApproach) ) ممكن است قرار گيرند؟
استاد ملكيان: بله, به يك پديده از جنبه هاىPerspectives) ) مختلفى مى توان نگريست. هر جنبه مى تواند يك رويكرد باشد; مثلا رويكرد ما به پديده انقلاب مى تواند اقتصادى, بين المللى يا روان شناسى اجتماعى باشد. در رويكرد اقتصادى ممكن است مكاتب مختلف وجود داشته باشند.

حال كه بحث به اين جا رسيد, لطفا تعريف پارادايم را نيز بفرماييد.
استاد ملكيان: براى پارادايم حدود سيزده معنا كرده اند, ولى ظاهرا هر يك از آنها به معنايى ديگر مثل مدل و پروژه و غيره بازگشت مى كند; اما مدل, يك انگاره ذهنىMental Image) ) است از يك پديده مورد مطالعه, كه همه ويژگى هاى آن پديده در آن انگاره ملحوظ شده است.

پارادايم را معمولا به ((اجماع علماى يك عصر)) تعريف مى كنند. اين معناى پارادايم با چه اصطلاحى تطبيق مى كند و چه اشكالى دارد از اين لفظ اين معنا را اراده كنيم؟ آيا در مطالعه يك مسإله خاص (مثل قدرت) مى توان پارادايم سنتى, پارادايم مدرن و پارادايم پست مدرن را از هم تمييز داد؟
استاد ملكيان: اجماع علماى يك عصر فقط بر پيش فرض هاى يك علم اتفاق مى افتد. از اين پيش فرض ها كه بگذريم, هيچ مورد اتفاقى و اجماعى وجود ندارد. اشكالى ندارد به ((اجماع علماى يك عصر)) پارادايم بگوييم, ولى اين معناى جديدى نيست كه اخيرا وارد علم شده باشد. اگر هم لفظ ((پارادايم)) را به عنوان مضاف ((سنتى)) و ((مدرن)) و ((پست مدرن)) به كار بريد, مثلا ((پارادايم پست مدرن)), همان ((تعيين مرادDescription) (( ياIntention (Assaying the است و معناى جديدى پيدا نمى كند.

كوهن در كتاب تئوريهاى انقلاب ((تئورى)) را جواب ((چرايى)), و ((مدل)) را جواب ((چگونگى)) مى داند. به اعتقاد او ((يك مدل عبارت است از به مفهوم كشيدن گروهى از پديده ها به كمك يك مبناى منطقى كه مقصود نهايى از آن سامان دادن به اصطلاحات و روابط يعنى قضاياى يك سيستم صورى است, كه در صورت اعتبار مبدل به يك تئورى مى گردد. مدل امر ساختارى و فاقد محتواست. هر مدل شامل دو بخش مهم است: مبناى منطقى و مكانيسم (ساختار مفاهيم و ارتباط آنها). مدل عبارت است از مكانيسمى كه به كمك آن درمى يابيم كه چگونه و بر چه اساس كدام تسلسل و توالى منطقى اجزاى تشكيل دهنده يك تئورى به هم مربوطند)).
با توجه به اين مطلب, آيا مى توان گفت ((نظريه)) معمولا به انديشه و مكاتب مربوط است و ((مدل)) معمولا به حوزه جامعه شناسى; مثلا وقتى از ((مدل هاى توزيع قدرت)) سخن مى گوييم در حوزه جامعه شناسى سياسى به مدل هايى اشاره مى كنيم, ولى وقتى از ((نظريات توزيع قدرت)) سخن مى گوييم به مبناى انديشه اى آنها ـ مثل مكتب توتاليتاريسم و دموكراسى ـ نظر داريم؟
استاد ملكيان:بله, برداشت شما صحيح است. كوهن به يكى از معانى مدل اشاره كرده است; البته توجه به اين نكته لازم است كه جدايى ((چرايى)) و ((چگونگى)) همواره امكان پذير نيست. به تعبير ارسطو بعضى افعال انسان براى رسيدن به فعل ديگرى (به عنوان غايت) صورت مى گيرد. براى اين گونه افعال, چرايى و چگونگى مطرح است; مثلا مى پرسم چرا سيب مى خورى؟ مى گويد براى اين كه زخم معده ام خوب شود. مى پرسم چگونه مى خورى؟ مى گويد با پوست. سيب خوردن در اين جا به غرض ديگرى انجام شده است. دسته دوم افعال, آنهايى هستند كه فعل ديگرى غايتشان نيست. ((رقصيدن)) در فرهنگ يونان باستان براى اين بوده كه از شدت حزن يا شادى به حالت تعادل برسند. اين فعل براى فعل ديگرى انجام نمى شود, يا مثل خارانيدن دست كه خودش غايت است.

آيا نمى توان گفت در اين جا رقصيدن و خاراندن هم براى تعادل روحى يا راحتى نفس صورت مى گيرد؟
استاد ملكيان: تعبير من اين بود كه اگر ((فعل ديگرى)) غايت آن باشد, چرايى و چگونگى در آن متفاوت است, مثل مسائل اجتماعى و انقلاب, اما اگر لذت نفس و مانند آن را هدف بگيريم هيچ فعلى بدون غايت نيست.

نسبت دانش, ديسيپلين و علم چيست و روش هاى عقلى, تجربى, شهودى, تاريخى و نقلى قسم كداميك هستند؟
استاد ملكيان: دانشKnowledge) ) به سه قسم تقسيم مى شود:
1. علم گزاره اىPropositional Knowledge) ): در اين قسمKnowing that (دانستن اين كه) وجود دارد, مثل اين كه ((مى دانم كه امروز پنج شنبه است)). علم ممكن است به گزاره واحدSimple) ) تعلق گيرد يا به مجموعه گزاره ها. مجموعه گزاره ها هم مى تواند موضوعى واحد با محمولى متكثر داشته باشد, يا اين كه نه موضوع و نه محمول واحد نباشند. اگر موضوع واحد و محمول متكثر باشد, آن را رشته علمى يا ديسيپلين گويند, همان طور كه اگر موضوع و محمول متكثر باشند, آن را اطلاعاتInformation) ) مى نامند; پس تا اين جا مشخص شد كهDiscipline از دانش Knowledge)) اخص است;
2. مهارت يا فن يا علمى كه قابل تبديل به گزاره نيست و نوعى مهارتSkill) ) مى باشد. در اين جا دانستن چگونگىKnowing how) ) مطرح است. رانندگى, به طور مثال, هم علم دارد, هم فن; هرچند بخش عمده اش فن است. درخصوص سياست هم بحث مى شود كه آيا سياست, علم است يا فن;
3. علم تشخيص هويتIdentification) ), يعنى علم شناختن افراد.
ديسيپلين هم خود به پنج قسم تقسيم مى شود:
1. عقلى, شامل رياضيات, منطق و فلسفه. قدما منطق و رياضيات را دو چيز فرض مى كردند, چرا كه رياضيات را از مفاهيم اولاى ماهوى و كمى مى دانستند, و منطق را از معقولات ثانوى منطقى. دانشمندان از قرن نوزدهم به بعد, اين حرف را قبول نكرده اند و برخى مثل راسل گفته اند رياضيات نوعى منطق است, البته برخى معتقدند منطق نوعى رياضيات است;
2. تجربىScientific) ), كه شامل دو قسم طبيعى (فيزيك و شيمى), و انسانى (روان شناسى و جامعه شناسى و اقتصاد و سياست) است;
3. شهودى, كه شامل عرفان و بخشى از روان شناسى است;
4. تاريخى, شامل تاريخ, جغرافياى تاريخى, لغت و بخشى از فقه;
5. نقلى (به معناى تعبدى), مثل فقه. گاهى نقلى به معناى تعبدى است و گاهى به تاريخى هم اطلاق مى شود.
از آنچه گفته شد مى توان نتيجه گرفت كه علمScience) ) اخص از ديسيپلين است, همان گونه كه ديسيپلين از دانشKnowledge) ) اخص است.


با توجه به مباحث فوق, روش گردآورىContext of Discovery) ) و روش داورىof justification) (Context در كجا قرار مى گيرد؟
استاد ملكيان: مبدع اين تقسيم, رايشن باخ است; البته بعد از او انتقاد شده كه اولا, وجه تمايز آنها كافى نيست و با هم تداخل دارند, و ثانيا, جامع نيستند و شق سوم هم براى آنها قابل تصور است. به هر حال مقسم آنها متدلوژى تكون علم به معناى رشته علمىDiscipline) ) است, يعنى بحث بر سر اين است كه يك رشته علمى مثل فقه (يا فلسفه يا فيزيك يا روان شناسى) چگونه به وجود آمده است.

مقصود از ((تكون علم)), شكل گيرى اوليه آن است؟
استاد ملكيان: خير, مقصود شكل گيرى تدريجى يك علم است; مثلا زيست شناسى در طول دو هزار سال شكل گرفته است, و قضاياى آن يا در حوزه گردآورىاند يا داورى. هر زيست شناسى هم بالاخره يا گردآورى مى كند يا داورى, اما نظرى كه به ذهن مىآيد از باب گردآورى است, نه داورى.

قدما, دانش يا حكمت را به دو قسم نظرى و عملى تقسيم مى كردند و سياست را قسمى از حكمت عملى قرار مى دادند. آنها از فلسفه هاى مضاف (مثل فلسفه سياسى) بحث نمى كردند و عنوانى به نام ((فلسفه حكمت عملى)) نداشتند. اگر ممكن است جايگاه فلسفه هاى مضاف را تبيين كنيد, تا به اصطلاحاتى مثل فلسفه سياسى و فلسفه علم سياست نزديك تر شويم.
استاد ملكيان: فلسفه حكمت اعم است از فلسفه علومى كه با ارزش ها سر و كار دارند (كه به آنAxiology يا علم ارزش ها گفته مى شود و فلسفه علوم توصيفى (كه اعم از علوم عقلى, تجربى, شهودى, تاريخى و نقلى است). علومى كه با ارزش ها سر و كار دارند, لااقل شامل چهار قسم مى شوند:
1. اخلاق, كه از نه ارزش بحث مى كند: خوب, بد, درست, نادرست (يا صواب و خطا), بايد, نبايد, وظيفه, مسووليت و فضيلت (و رذيلت);
2. سياست, كه از ارزش هايى مثل آزادى, برابرى (مساوات), برادرى و عدالت بحث مى كند. راولز برخلاف ديگران انصاف را به معناى عدالت مى گيرد;
3. زيبايى شناسى, كه از ارزش هايى مثل زيبا, زشت, با شكوه, فخيم و با روح سخن مى گويد. فلسفه زيبايى شناسى را ((فلسفه هنر)) نيز مى نامند;
4. فقه اديان, كه از احكام خمسه (وجوب, استحباب, اباحه, كراهت, حرمت) و نجاست و طهارت و حليت و حرمت (احكام تكليفى) بحث مى كند.
از اين جا مشخص مى شود كه فلسفه اخلاق غير از فلسفه سياست است, هر چند مسائل آنها با هم تداخل داشته باشند.

گاهى فلسفه مضاف (مثل فلسفه تاريخ يا فلسفه اخلاق يا فلسفه سياسى) به معناى درجه اولFirst Order) ) و گاهى به معناى درجه دومSecond order) ) به كار مى رود. در حالت دوم آنها را فلسفه علم تاريخ, فلسفه علم اخلاق و فلسفه علم سياست مى نامند. جايگاه فلسفه سياسى تحليلى در اين بين چيست, و آيا چيز سومى به نام فلسفه سياست هم داريم؟
استاد ملكيان: بهتر است بحث را اين گونه شروع كنيم كه ما يك واقعيت داريم, مثل وقايع تاريخ, اخلاق و سياست (و امثال آنها) و يك علم كه به آنها مربوط است, مثل علم تاريخ, علم اخلاق و علم سياست; پس مثلا تاريخHistory) ) مشترك لفظى است. وقتى مى گوييم در ((تاريخ بشر دو جنگ جهانى اتفاق افتاده است)), به ((واقعيت تاريخ)) نظر داريم, و وقتى مى گوييم ((در تاريخ از فلان سلسله و واقعه بحث مى شود)), مقصود ((علم تاريخ)) است. علم اخلاق راMorals ياMorality مى گويند. علم سياست با گرايش تجربى را معمولاPolitics و علوم مربوط به سياست راPolitical Science يا علوم سياسى مى گويندScience . اسم جمع است كه مى تواند جمع هم بسته شودPolitics . حداقل سه كاربرد دارد: يكى سياست با گرايش تجربى, دوم سياست روزمره (مثلا مى گويند او اهل سياست است) و سوم به معناى خطمشىPolicy) ).
علم تاريخ و اخلاق و سياست, درجه اول هستند. علاوه بر اينها بايد از فلسفه تاريخ و فلسفه اخلاق و فلسفه سياسى به معناى درجه اول, و از فلسفه علم تاريخ, و فلسفه علم اخلاق و فلسفه علم سياست هم نام برد.
واقعيت- علم (درجه اول) - علم (درجه اول) - علم (درجه دوم)
تاريخ - علم تاريخ - فلسفه (نظرى) تاريخ - فلسفه علم تاريخ
اخلاق - علم اخلاق - فلسفه اخلاق - فلسفه علم اخلاق
سياست - علم سياست - فلسفه سياسى - فلسفه علم سياست

ملاك درجه اول يا درجه دوم بودن علوم چيست؟
استاد ملكيان: هر علمى كه موضوعش واقعيتFact) ) باشد, درجه اول است, و هر علمى كه موضوعش رشته علمى (ديسيپلين) باشد, درجه دوم است. شيمى, موضوعش مواد است, پس درجه اول است. فلسفه شيمى, درجه دوم محسوب مى شود. بر اين اساس فلسفه سياسى درجه اول, و فلسفه علم سياست درجه دوم است. فلسفه مضاف هميشه درجه دوم نيست. فلسفه دين, فلسفه نظرى تاريخ و فلسفه نفس درجه اول هستند, چرا كه مثلا رشته علمى (ديسيپلينى) به نام دين وجود ندارد.

اگر علم تاريخ و فلسفه تاريخ درجه اول هستند, تفاوت آنها چيست؟
استاد ملكيان: علم تاريخ, همه قضاياى آن شخصيه اند: ناصرالدين شاه چنين كرد و مشروطه چنان شد. فلسفه تاريخ از مباحث كلى در تاريخ بحث مى كند, ولى باز درجه اول است; مثلا بحث مى شود كه سير تاريخ به سمت تكامل يا زوال است. فلسفه علم تاريخ, درجه دوم است. فلسفه اخلاق نيز درجه اول است. مابعدالطبيعه اخلاق سه اصطلاح دارد, كه طبق يك اصطلاح با فلسفه اخلاق مساوى مى شود. اخلاق راجع به خود خلق و خوهاى انسان بحث مى كند, و فلسفه اخلاقEthics) ياMoral Philosophy ) راجع به كلياتى در اين باب. فلسفه علم اخلاقMorals) (Philosopy of ياof Morality) Metaphysics) نيز درجه دوم است. فلسفه سياسىPolitical Philosophy) ) هم درجه اول است و درباره پديده هاى سياسى, احكام عقلى صادر مى كند. فلسفه علم سياستof Politics) (Philosophy ياMetaphysics of politics) ) درجه دوم است. مقصود از ((فلسفه سياست)), همان ((فلسفه علم سياست)) است. اشتراوس (در فلسفه سياسى چيست؟ ) از فلسفه سياسى (درجه اول) و كوئينتن (در فلسفه سياسى) هم از فلسفه سياسى درجه اول و هم درجه دوم بحث كرده است. متإسفانه در زبان فارسى, ترجمه ها دقيق نيستند.

گاهى از فلسفه سياست, فلسفه سياسى را اراده مى كنند.
استاد ملكيان: بله, ولى اين ترجمه صحيحى نيست. اصطلاحات فوق در زبان ما گاهى به غلط ترجمه مى شوند و اين گونه به كار مى روند.

كوئينتن از فلسفه سياسى تحليلى هم بحث مى كند كه درجه دوم است, و در تقسيم شما وجود نداشت.
استاد ملكيان:فلسفه سياسى تحليلى, نوعى رويكرد است و نبايد قسيم فلسفه سياسى و فلسفه علم سياست تلقى شود. ما بايد انواع يك علم را از مكاتب يك علم جدا كنيم. فلسفه تحليلى يكى از مكتب هاى فلسفه است, كه رويكرد تحليلى و درجه دوم دارد. در روان شناسى هم مثلا هشت نوع رويكرد داريم (روان شناسى رشد و تربيت و غيره), ولى سه نوع مكتب مثل مكتب روانكاوى و رفتارنگر و انسان گرا در آن علم وجود دارد. در نوع سوم بحث بر سر اين است كه روان انسان چگونه ((بايد)) باشد.
به هر حال فلسفه سياسى تحليلى به عنوان يك رويكرد به تحليل مفاهيم و زبان مى پردازد و سه قسيم جدى دارد:
1. فلسفه انتقادىCritic) ) نه نقادىCriticism) ), كه در جهت سلب موفق بوده است, مثل مكتب فرانكفورت;
2. فلسفه پديدار شناسانه: پديدارشناسى يك علم (نه پديدارشناسى يك پديده كه درجه اول است);
3. فلسفه ارزيابانه يا تقويمىEvalvative) ), كه از اين بحث مى كند كه چقدر بحث هاى ارزشى وارد مباحث عالمان شده است.

در فلسفه علوم (مثل فلسفه علم تاريخ و فلسفه علم اخلاق و فلسفه علم سياست) از چه مسائلى بحث مى شود؟
استاد ملكيان: در فلسفه هر علمى از سه دسته مباحث بحث مى شود:
1. پيش فرض ها: يعنى مبادى تصورى و تصديقى كه قدما آن را در مقدمه علم جاى مى دادند;
2. متدلوژى (به معناى روش, نه روش شناسى);
3. تاريخ تطور آن علم: قبلا تاريخ علم در خود آن علم بحث مى شد, ولى الان به دليل رشد و توسعه اش, بخشى از فلسفه آن علم است و به دو نوع بحث مى پردازد:
بحث توصيفىDiscriptine) ) كه بحث مى كند چه مسائلى در آن علم گذشته است, و بحث هنجارىNoramative) ) كه بحث مى كند چه خطا يا نقاط عطفى در آن علم وجود داشته است. گاهى از آن بخش به نام ((تاريخ شكست ها و توفيق هاى علم)) ياد مى شود.

گاهى لفظ ((فلسفه)) به معناى ((هدف)) و ((علت)) هم به كار مى رود, مثل ((فلسفه روزه)).
استاد ملكيان: بله, آن راetre كReason d يا به شكل مختصرReason (حكمت تشريع يا حكمت وجودى) مى گويند, كه از بحث ما خارج است.

آيا مى توان گفت مباحث فلسفه سياسى به اين معنا اعتبارىاند كه در خارج منشإ انتزاع دارند (يعنى موضوعات فلسفه سياسى مثل سيمرغ يا ((جعلت)) شارع نيستند), ولى انديشمند و فيلسوف سياسى براى بحث از آنها مفاهيمى مثل قدرت و دموكراسى اعتبار مى كند؟
استاد ملكيان: برخى از مباحث و موضوعات فلسفه سياسى اين گونه اند, ولى برخى ديگر هم واقعا وجود دارند. مفاهيمى مثل رياست و دموكراسى و جرم و انتخابات و ((آزادى براى)) از دسته اول, و مفاهيمى از جمله برابرى, عدالت توزيعى, خشونت, ((آزادى از)) و جريمه از نوع دوم هستند. رياست و انتخابات اعتبارىاند, و با نظر اعتباركنندگان تغيير مى كند, ولى خشونت يا ((آزادى از)) به خودى خود وجود دارند. خشونت, پديده فيزيكى دردآور در صحنه اجتماع است. دو قضيه ((آقاىX رئيس جمهور است)), و ((آقاىX آزاد است)), با هم متفاوتند. اولى با اعتبار جديد اعتباركنندگان ممكن است از بين برود يا به وجود آيد, ولى قضيه دوم به واقع نظر دارد.
اصل اين مسإله را بايد پذيرفت كه در فلسفه سياسى دو دسته موضوعات وجود دارد, ولى در مصاديق ممكن است اختلاف به وجود آيد. عدالت طبق يك تقسيم در فلسفه حقوق دو نوع است: عدالت تشريعىLegislative) ) و عدالت توزيعىDistributive) ). البته ارسطو اصطلاح ((عدالت معاوضى)) را در برابر عدالت توزيعى به كار مى برد.
براساس عدالت توزيعى, كسى عادل است كه مخالف قانون كارى انجام ندهد. اين معناى عدالت, بعد از وضع قانون است. در عدالت تشريعى اين بحث وجود دارد كه خود قانون عادلانه وضع شده, يا نه. عدالت توزيعى مثل خشونت در خارج وجود دارد, در حالى كه عدالت تشريعى, اعتبارى است.
درخصوص دموكراسى هم مناقشه وجود دارد, ولى به نظر من مفهومى اعتب

آدرس اینترنتی