نقد اثبات گرایی
202 بازدید
نحوه تهیه : فردی
محل انتشار : مجله مثلث، ش 48، 18 مهر 89، حامد اسلامی
تعداد شرکت کننده : 0

هر چند نمی­توان از نقدهای وارد بر اثبات­گرایی از منظر پست مدرن چشم پوشی نمود، اما متفکران مذهبی نمی توانند از این نقدها بدون توجه به مبانی استقبال نمایند و آنها را بکار گیرند

نباید از نقد پست مدرنها بر اثبات گرایان استقبال کرد

به عنوان اولین پرسش، لطف کنید ریشه­ها و مبانی مکتب پوزیتیویسم یا اثبات­گرایی را بیان کنید؟

پوزیتویسم، به طور کلی مکتبی است که ابتدا در علوم تجربی معنا پیدا کرد. بر این اساس، در علومی مانند فیزیک و شیمی، مبنای بحث را اثبات تجربی قرار دادند. وقتی این مبنای اثبات گرایانه به حوزه منطق کشیده شد و ارزش قضایا و گزاره­ها از این منظر مورد بحث قرار گرفت، پوزیتیویسم منطقی شکل گرفت. در رابطه با مبانی اثبات گرایی، بیان چند نکته واجد اهمیت است؛ نخست اینکه، این مکتب ریشه در مباحث فکری قرن هفدهم دارد. اما از اواسط قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم دوران شکوفایی خود را سپری نمود. مبنای اصلی اثبات­گرایی منطقی این است که ارزش یک گزاره یا قضیه به اثبات تجربی آن است. به عبارت دیگر، اثبات تجربی یا علمی در تعریف اثبات­گرایی، محوریت دارد؛ و اثبات گرایی، معیار صدق را اثبات از طریق مشاهده و شهود به شکل عینی(objective) می­داند. بنابراین گزاره های مابعدالطبیعی، ارزشی و دینی از تعریف و شمول اثبات­گرایی خارج می­شوند. زیرا این گزاره­ها، نه به وسیله تجربه قابل اثبات هستند و نه قابلیت ابطال دارند. به بیان دیگر، اثبات­گرایان معتقدند که قضایای ارزشی و متافیزیکی در حوزه علم(science) قرار نمی­گیرند و در نتیجه قضایای علمی نیستند. در اوایل قرن بیستم، حلقه وین اصطلاحی را به نام علم یگانه جعل کردند. مقصود آنها از علم یگانه این بود که می­توان روش­شناسی مشترکی را بین همه علوم تعریف نمود، به طوری از حیث روش، همه علوم در یک طبقه قرار گیرند. به عبارت دیگر، اصحاب دایره­المعارف به دنبال کشف «علم یگانه» و دسته­بندی علوم به وسیله روش­های تجربی بودند. بر این اساس، کلیه علوم دارای روش واحدی خواهند شد که همان روش تجربی و علمی است. بنابراین تفاوت چندانی بین علوم تجربی مانند فیزیک یا شیمی و علوم انسانی مانند جامعه­شناسی و علوم سیاسی وجود نخواهد داشت. بر این اساس، علوم اجتماعی باید از روش­هایی که در علوم تجربی مورد استفاده قرار می­گیرند، تبعیت کنند. روش­های علوم تجربی عبارتند از: مشاهده، پردازش فرضیه، آزمون فرضیه به شکل تجربی یا به عبارت دیگر، تایید یا رد آن فرضیه براساس تجربه و بالاخره رسیدن به قانون در راستای فرضیه. نکته مهم دیگر در زمینه اثبات­گرایی این نکته است که افراد حلقه وین با استفاده از رساله تراکتاتوس ویتگنشتاین متقدم، معتقد بودند که گزاره های متافیزیکی مهمل­اند و بنابراین نه صادق و نه کاذب هستند. در نتیجه می­توان گفت که مبانی اثبات­گرایی،  هر چند که با مبانی دینی هیچ نوع ضدیتی ندارند، هیچ گونه سازگاری نیز بین آنها وجود ندارد. زیرا اثبات گرایی، اساسا هر نوع گزاره متافیزیکی و دینی را خارج از «علم» می داند.

نسیت اثبات­گرایی و فلسفه­سیاسی چیست و اثبات­گرایی چه تاثیراتی بر نفوذ و گستره فلسفه­سیاسی داشته است؟

اثبات­گرایی در حوزه علوم سیاسی در قالب مکاتبی چون رفتارگرایی تجلی پیدا نموده است. رفتارگرایان، واحد تحلیل­های خود را رفتار انسان قرار می­دهند. آنها معتقدند که ما باید در تحلیل جامعه، واحدی داشته باشیم تا بتوانیم نشان دهیم که مثلا در انتخابات، چه رفتاری از سوی جامعه رخ خواهد داد. رفتارگرایان با پذیرش مبانی اثبات­گرایی مانند عدم دخالت ارزش ها در قضاوت ها، معتقدند که می­توان علم فارغ از ارزش ارائه نمود. کاربرد رفتارگرایی توسط بسیاری از اندیشمندان علوم سیاسی تا اواسط قرن بیستم به اوج خود رسید و بدین ترتیب علوم سیاسی با این رشد تبدیل به یک رشته و دیسیپلین علمی شد. اما باید گفت که نسبت پوزیتیویسم و فلسفه سیاسی، نسبت معکوس بوده است، یعنی هر چه رفتارگرایی و پوزیتیویسم تا اواسط قرن بیستم به اوج خود می رسید، فلسفه سیاسی به حضیض خود نزدیک می­شد و با نوعی رکود مواجه گشت. البته منظور از فلسفه سیاسی، فلسفه سیاسی قاره­ای است که عمدتا در کشورهایی مانند آلمان و فرانسه رشد کرده بود. به عبارت دیگر، در این دوره متفکران و اندیشمندان اثبات­گرا معتقد بودند که فلسفه سیاسی چیزی جز بازی­های زبانی نیست و با تحلیل منطقی و زبانی می­توان بسیاری از مسائل سیاسی را حل یا منحل نمود. به عنوان مثال، فلاسفه تحلیلی معتقد بودند که مسائل مهمی مانند عدالت و عدالت اجتماعی چیزی جز گرفتاری­های زبانی نیستند و اگر بتوان با استفاده از روش­های زبانی این مسائل را توضیح داد، نزاع ها و اختلافات موجود بین موافقان و مخالفان عدالت اجتماعی تا اندازه زیادی برداشته خواهد شد. اما از دهه 1960 میلادی به خصوص با انتشار کتاب نظریه­ای در باب عدالت جان راولز در سال 1971، فلسفه سیاسی احیا شد. در نتیجه، به همان میزان که فلسفه سیاسی در حال احیا شدن بود، نقادان اثبات­گرایی هم چه در حوزه فلسفه و چه در حوزه علوم اجتماعی بیشتر می­شدند و پوزیتیویسم برتری خود را از دست می­داد. این وضعیت تاکنون نیز ادامه دارد و باعث شده تا فلسفه سیاسی جایگاه مناسب خود را پیدا نماید. امروزه اثبات گرایی یکی از پارادایم های موجود در علوم اجتماعی به شمار می رود و تنها پارادایم موجود و یا پارادایم بلامنازع نیست.

نسبت اثبات­گرایی با نظام­های سیاسی چیست و آیا می­توان گفت که نظام­های لیبرالی محصول این مکتب می­باشند؟

اثبات­گرایی، مبنایی برای مکاتبی مانند رفتارگرایی در علوم اجتماعی است؛ و بنابراین اثبات­گرایی به طور مستقیم ارتباط تولیدی با نظام­های سیاسی ندارد. لیبرالیسم هم شاخه­های متفاوتی دارد. به عنوان نمونه، لیبرال­های فایده­گرا ارتباط وثیقی با اثبات­گرایی دارند، در حالی که برخی از شاخه­های لیبرالیسم چنین ارتباطی را ندارند. اما به طور کلی می­توان گفت لیبرالیسم با مبانی اثبات­گرایی سنخیت دارد. اما در دهه های اخیر و به ویژه از زمانی که لیبرال­ها به جماعت­گرایان نزدیک شده­اند، شرایط تغییر کرده است. امروز به همان اندازه که لیبرال­ها که به جماعت­گرایی نزدیک شده­اند، به همان اندازه نیز انتقاداتی را بر پوزیتیویسم وارد می­کنند.

ناقدان اصلی اثبات­گرایی کدام جریانات بوده­اند و این نقدها بر چه اساسی استوار بوده است؟

یکی از ناقدان اثبات­گرایی، که البته برخی از مبانی آن را نیز پذیرفته بود، کارل پوپر بود. پوپر، مبنای ابطال­گرایی را در مقابل اثبات­گرایی مطرح نمود. مدعای اصلی او این بود که میزان صدق یک قضیه به اثبات تجربی آن نیست، بلکه به قابلیت ابطال  و ابطال نشدن آن تا اطلاع ثانوی است. به بیان دیگر، پوپر معتقد بود که قضایایی علمی هستند که قابلیت ابطال داشته باشند، اما هنوز ابطال نشده باشند. اگر مثال معروف، کلاغ­های سیاه را در نظر بگیریم، اثبات­گرایان با روش استقرایی اعتقاد داشتند که دیدن هر کلاغ سیاه، به درجه صدق این گزاره که "همه کلاغ­ها سیاه هستند" افزوده می شود. اما از نگاه ابطال­گرایی پوپر، حتی اگر 999 کلاغ سیاه رویت شود، ولی یک کلاغ سفید دیده شود، این قضیه از عمومیت خارج می شود. علاوه بر ابطال­گرایی پوپر، مکاتب دیگری هم در مسیر نقد اثبات­گرایی گام برداشته­اند و اساسا مبانی این مکتب را هدف قرار داده­اند. مهم­ترین این مکاتب، مکتب تفهمی است که هم شامل جامعه­شناسانی چون ماکس وبر می شود و هم شامل مکاتب هرمنوتیکی می­شود. هرمنوتیسین­ها معتقدند که ما باید با یک موضوع همدلی کنیم و با درنظر گرفتن پیش فرض­ها، آن موضوع را فهم کنیم. بنابراین برخلاف اثبات­گرایان که معتقد بودند می­توان ارزش ها را از واقعیت ها تفکیک نمود و یک قضیه را به صورت عینی و تجربی مشاهده و اثبات نمود، طرفداران هرمنوتیک بر این باور هستند که باید قضایا را فهم نمود. به طور کلی، کلیه گرایشاتی که در هرمنوتیک وجود دارد، جملگی نقاد اثبات گرایی محسوب می شوند و از این لحاظ تفاوتی بین هرمنوتیک شلایرماخر و هرمنوتیک فلسفی هایدگر و گادامر وجود ندارد.

یکی دیگر از جریانات منتقد اثبات­گرایی، مکتب انتقادی یا فرانکفورت است که نقدهای جدی را به مبانی پوزیتیویسم وارد کرده است و مهم­ترین مفروضات این مکتب را زیر سوال برده است. به طور مثال، یکی از مفروضات اصلی مکتب اثباتی این است که ما می­توانیم پیش فرض های خود راکنار بگذاریم و واقعیت فارغ از ارزش داشته باشیم. در این مکتب، همچنین علمی بودن به معنی غیرایدئولوژیک بودن و عدم داشتن گرایشات ارزشی است. در حالی که یورگن هابرماس به عنوان یکی از آخرین متفکران مکتب انتقادی معتقد است که دانش علمی و عینی به معنای اثباتی نمی­تواند کافی و وافی باشد، زیرا در فلسفه سیاسی نیاز به مساله مهم­تری به نام رهایی است و رهایی، خود گزاره ای ارزشی است. بنابراین گزاره­های ارزشی نمی­توانند از واقعیت فلسفه سیاسی جدا شوند. در نتیجه، هابرماس به آن نوع از فلسفه سیاسی گرایش دارد که انتقادی است و انتقادی بودن مرحله ای فراتر از عینی بودن و فارغ از ارزش بودن اثبات گرایانه است.

با نگاهی به وضعیت علوم انسانی در ایران از حیث روش­شناسی، اثبات­گرایی و مکاتب منتقد آن دارای چه جایگاهی می­باشند و برای رسیدن به وضعیت مطلوب از این حیث چه مسیری باید طی شود؟

بنده مقاله­ای را با عنوان "بحران روش­شناسی در ایران" به نگارش در آورده­ام[2] و معتقدم که مسائل روش­شناسانه جزو مسائل کلیدی و اساسی در فلسفه و علوم سیاسی هستند. این مسائل ممکن است، برخی از اوقات در غرب با ابهامات و چالش­هایی روبرو باشد، اما در ایران، این مسائل به طور دوچندان با بحران مواجه هستند. به عنوان مثال، مبانی روشی اثبات­گرایی و انعکاس آن در علوم سیاسی، یکی از معضلاتی است که نظام دانشگاهی ما با آن مواجه است. در این زمینه به نظر می­رسد نوعی افراط و تفریط مشاهده می­شود. به عنوان نمونه، برخی از اساتید معتقدند که  علوم سیاسی باید دقیقا براساس روش­های اثبات­گرایانه تدریس شود و علمی بودن به معنی عدم دخالت ارزش­ها و پیش داوری­هاست. این گونه اساتید حتی در مباحث اندیشه ای دانشجو را مجبور به انتخاب متغیر مستقل و وابسته می کنند؛ در حالی که این کار اصلاً ضرورتی ندارد. به نظر می­رسد این گونه افراد از سال­های دهه 1960 به این سو حرکت نمی­کنند و نه تنها تمایلی به بومی سازی علوم سیاسی در کشوری مانند ایران که در آن دین و سیاست در ارتباط کامل با هم هستند، ندارند بلکه تمایلی به بهره­گیری از مکاتب نقاد اثبات­گرایی نیز از خود نشان نمی­دهند. به عبارت دیگر، ارائه کردن دانش علوم سیاسی با روش های اثبات­گرایانه به معنی دو موضوع است؛ اولا به معنی نادیده گرفتن مکاتب نقاد اثبات­گرایی است و ثانیا به معنی لازم ندیدن بومی سازی علوم سیاسی با توجه به شرایط و مسائل جامعه ایران است. از طرف دیگر، در بکارگیری روش های اثباتی نیز نوعی تفریط در بین اساتید و محققان علوم سیاسی مشاهده می­شود. به عبارت واضح تر، برخی معتقدند که با توجه به نقدهای وارد بر اثبات­گرایی، بهره­گیری از آن هیچ فایده­ای نخواهد داشت. به عقیده این افراد، امروز دیگر اثبات­گرایی، پارادایم غالبی در غرب نیست و بنابراین نمی­توان از آن استفاده نمود. روش­هایی که رفتارگرایان برای تحلیل مسائل جامعه استفاده می­کنند، روش­های کمی، میدانی و آماری است که البته این روش­ها همچنان تا حدودی معتبر می ­اشند. مخالفان بهره­گیری از اثبات­گرایی به این نکته توجه ندارند که اثبات­گرایی در زمان اوج خود در غرب، بسیاری از دستاوردها را به دنبال داشت، هر چند که بعدها با نقدهایی همراه شد. ضمن آن که در کشورهای جهان سوم که روش های اثباتی به طور کامل مورد استفاده قرار نگرفته­اند، صحبت از نقد پوزیتیویسم و عدم بکارگیری از روش­های اثباتی چندان سخن صوابی نمی­باشد. این در حالی است که برخی از مخالفان اثبات­گرایی در ایران معتقدند که می­توان از نقدهای پسامدرنیته بر مدرنیسم و اثبات­گرایی استفاده نمود. اما ذکر این نکته ضروری است که هر چند نمی­توان از نقدهای وارد بر اثبات­گرایی از منظر پست مدرن چشم پوشی نمود، اما متفکران مذهبی نباید از این نقدها استقبال نمایند و آنها را بکار گیرند. زیرا اگر مدرنیته به شکلی دارای تفکر نسبی­گرایانه است، پست مدرنیته به طور کامل بر مبنای نسبیت استوار است و به هیچ عنوان قائل به حقیقت نمی­باشد. در نتیجه می­توان گفت که پست مدرنیسم به هیچ عنوان با تفکر دینی دارای سازگاری نمی­باشد. ضمن آنکه بهره­گیری از نقدهای پست مدرن در جامعه­ای امکان پذیر است که دوره مدرنیسم را سپری کرده باشد و مدرنیته در آن به طور کامل جا افتاده باشد. بنابراین این خوف می­رود که با غلبه کامل مخالفان اثبات­گرایی فواید روش­هایی مانند مصاحبه و پرسش­نامه از میان رود. بنده در کتاب "روش­شناسی در علوم سیاسی" [3]مبنای کثرت­گرایی روش­شناسی را مورد پذیرش قرار داده­ام. به عبارت دیگر، همه روش­ها به میزانی می­توانند بهره­ای از واقعیت را داشته باشند و به همان میزان می­توانند بر اساس نیازی که وجود دارد و نیز بر مبنای سنخیت با موضوع تحقیق، مورد استفاده قرار گیرند.

با تشکر از جنابعالی که در این گفتگو شرکت داشتید



[1] . محقق حوزوی و عضو هیأت علمی دانشگاه مفید

[2] . ”بحران روش شناسي در علوم سياسي“, مجله علوم سياسي,ش 22, (تابستان 1382).

[3] . روش شناسی علوم سیاسی، ویراست دوم، قم، دانشگاه مفید، 1387.

آدرس اینترنتی